يادم بود که رفتي و اصغر بدوش تو
اي ماه خون گرفته که امشب بر آمدي
نازم سرت، به سرکشي دخترآمدي
تو باغبان عشقي و از دشت لاله ها
در پيش يک چمن گل نيلوفر آمدي
بزن مرا كه يتيمم ، بهانه لازم نيست ...
مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست
ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم
به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست
ديگر رقيه اى نبود در كنار ما...
رفتيم و ماند نزد شما يادگار ما
جان شما و دخترك گلعذار ما
رفتيم و ماند خاطره اى سخت جانگداز
ز اين شهر پر بلا، به دل داغدار ما
زبان حال رقيه بنت الحسين عليه السلام
صبا به پير خرابات از خرابه شام
ببر ز كودك زار، اين جگر گداز پيام
كه اى پدر ز من زار هيچ آگاهى
كه روز من شب تار است و صبح روشن شام
روز ما در شامتان جز شام ظلمانى نبود
بيت الاحزان مرا امشب صفا دادى پدر
روز ما در شامتان جز شام ظلمانى نبود
اى زنان شام ، اين رسم مهمانى نبود
سنگ باران مسلمان ، آنهم آخر از بالاى بام
اين ستم بالله روا در حق نصرانى نبود
اگر بيمار شد كس گل برايش مى برند و من ...
دوباره از سقيفه دست آن ظالم برون آمد
كه مثل مادرم زهرا ز سيلى پاره شد گوشم
من آن شمعم كه آتش بس كه آبم كرد، خاموشم
همه كردند غير از چند پروانه ، فراموشم
گرديد فلك و اله و حيران رقيه
گشته خجل او از رخ تابان رقيه
آن زهره جيينى كه شد از مصدر عزت
جبريل امين خادم و دربان رقيه
تو زاده بوالحسنى يا ابه
آه كه بميرد ز غمت دخترت
گفت رقيه به دو چشمان تر
با سر ببريده پاك پدر
آه كه شد خاك عزايم به سر
از عاشقان كربلا اشك ديده است
اين گنج غم كه در دل خاك آرميده است
اين دختر حسين سر از تن بريده است
اين است دخترى كه پدر را به خواب ديد
كز دشت خون به نزد اسيران رسيده است
پرده بردار ز رخساره بى پيكر خويش
بار ديگر بگشاى آن لب چون شكر خويش
بى تو شد صرت من ، چون ورق برگ خزان
دست من گير و ببر باز مرا در برخويش
زايرين ، من پيروى از رادمردان كرده ام
پيروى از نهضت شاه شهيدان كرده ام
باب من در كربلا جان داد و دين را زنده كرد
من هم آخر جان فداى امر قرآن كرده ام
پاى گلگون شده از خار مغيلان دارم
شعر : صغير اصفهانى
پاى گلگون شده از خار مغيلان دارم
رخ نيلى شده از سيلى عدوان دارم
باز خواهم كه جهان يكسره غمخانه كنم
ساز فرياد و فغان از دل ديوانه كنم
به كنج شام ويران دختر نيك اخترى دارد
شعر: على اكبر پيروى
چه با آن نوگل بستان زهرا عليه السلام شد، خدا داند
كه رفت از هوش و شد مدفون و آنجا بسترى دارد
حسين بن على عليه السلام در شام ويران دخترى دارد
به كنج شام ويران دختر نيك اخترى دارد
روزگار آتش بيداد افروخت
شعر: عبدالله مخبرى فرهمند
دست كين خيمه و خرگاه تو سوخت
كودكى را كه پدر در سفر است
روز و شب ديده حسرت به در است
تا زمانى كه بود چشم به راه
هستى زينب ، نمى خوابى چرا؟
كار ما را ناله مشكل كرده است
كاروان در شام منزل كرده است
نازنينانى كه نور ديده اند
در دل ويرانه اى خوابيده اند